| مجموعه خاطرات و دل نوشته های نعنا خانم |
53 ساله
دانشجوی معارف اسلامی
مجموعه خاطرات و دل نوشته ها
نعناخانم
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
سالها تاریخ شمسی گشت و گشت
شادمان شد تا شنید این سرگذشت
روز میلاد امام هشتم است
هشت هشت جمعه هشتاد و هشت
[+]
نوشته شده توسط نعنا خانم در 19:55
|
|
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان گرامی
اول مهر است و من هم که دانشجوی ترم سه هستم سرم خیلی شلوغه و درسها هم خیلی سنگین است .کمتر وقت می کنم که به دیدنتون بیام از اینکه من را فراموش نکردید خیلی ممنون . شما مثل من نباشید . دلم براتون تنگ میشه به پسر کوچیکه ام هر شب میگم یه سر به وبلاگ بزنه و نظر ها را برای من بخونه . من به یاد تک تک شما ها هستم و دوستون دارم .
رقص توربین ها
رنگ زرد خورشید که تازه از پشت اون کوه عقبی بالا می کشید چقدر قشنگ بود . یک خر تنها و لخت بدون هیچ بالا پوشی کنار جاده ، شاید پیر بود با اینکه ماشین ما با سرعت از کنارش گذشتیم ولی حسرت رو تو چشمایش دیدم . راستی چرا هیچکس نبود . دیگه دوستش نداشتندیا به درد نمی خورد . برگشتم عقب و نگاهش کردم ولی خیلی دور شده بودیم خیلی... و او باز تنها ماند .
اون بالاها توربین های سفید تو دشت سبز سبز خیلی قشنگ بودند . اون ها می چرخیدند مثل آنکه اونها دست در دست هم آواز می خوانند پیش تر که رفتیم مثل آدم های مات که فقط چشم داشتند و دهانی تو صورتشون نبود و یک ردای بلند سفید پوشیده و روی تنها پایشون این پا و اون پا می کردند ، دستاشون بی قرار بود و تکان تکان می خورد . اول خیلی قشنگ بود ولی نزدیکتر که شدیم صدای بدی مثل گریه دردآلودی که بیشتر شبیه التماس بود تو تنهایی صبح ، مثل.... . یاد یک بنده خدا ئی افتادم . یکی از دوستام تعریف می کرد . دوستی داشته که سن و سالی ازش گذشته بوده یکروز که می آید پیش اونا تو خونشون سکته می کنه و جابه جا میمیره و سریع اورژانس می رسه و میگن سالی که مرده (البته بگم ایشون چند سال بود که قلبش با باطری کار می کرد ) خلاصه دوستم تعریف می کرد و ما همه توی خونه جمع شدیم که این بنده خدا را آماده کنیم ببرن بهشت رضا آخه نزدیک غروب بود و مامور آمبولانس گفت یه چیزی روش بیندازین . زن داداشم این ور بدو و آن ور بدو و یک ملافه پیدا کرد این ملافه چند سالی بود که توی خونه ما اینور اونور می افتاد نمی دونم از کجا آمده بود ولی چون قشنگ بود حیفم می آمد دور بیندازم و چون نمی دانستم مال کیه نمی خواستم استفاده کنم . در این هیر و ویر نمی دونم زن داداشم اون و از کجا آورد و انداخت روی میت و اونو سوار آمبولانس کردند و بردند و بعد از اینکه رفتند زن داداشم واترکید به گریه و گفت : که میدونی چی شد ؟!
گفتم : چیه؟
گفت :کاشک دستم می شکست و این کار را نمی کردم گفتم که به چشمم آشنا است الان یادم اومد ، این ملافه خونه شما چه کار می کرد . قضیه را پرسیدم ، او گفت : این بنده خدا چند سال پیش با برادرتون میره شیراز . برای خنده و شوخی یکی از ملافه های هتل را کش می ره و این ملافه پیش برادرتون میمونه چه طور اومده اینجا ، حال چه طور شده و چه طور خداوند خواسته نمی دونم ...! حالا بعد از چندین سال همان طور سالم و تقریبا نو می مونه و حالا رو خود این آقا بکشن و امشب تا صبح با اون توی سرد خانه بمونه و فردای محشر هم همون ملافه روی دوشش بمونه .
حال اون مثل همین توربین ها ملافه رو دوشش دستهایش را تکون تکون میده و این پا و اون پا کنه و به درگاه خداوند عالم و.... . خدایا خدایا .....
چشمام و بستم دیگه نمی خواستم این توربین ها را نگاه کنم
[+]
نوشته شده توسط نعنا خانم در 14:41
|
|
خیلی شرمندم که نمیتونم به وبلاگهاتون سر بزنم ، بعد از شروع شدن کلاسها خیلی سرم شلوغه و به کارهای خودم هم نمیرسم . این پسر کوچیکه هم که سرش تو درس و کتابه و نمیتونه مثل اون یکی خیلی به وبلاگ برسه .
در هر حال خیلی ممنونم که به یاد من هستید و به من سر می زنید.
این هم یک داستان از دوران نامزدی من که امیدوارم خوشتون بیاد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
اون تابستان یکی از قشنگترین تابستونها بود . ما بچه مشهد هستیم و بزرگ شده ی باغها و مزارع اطراف مشهد . نه اینکه محل زندگی ما آنجا باشه ، نه ، بلکه ناپدری من بُندار (ملاک) بود و باغ و مزرعه داشت ، البته با یه قبرستون زن و بچه. تابستان ها آنجا پلاس بودیم.
حالا بگذریم ، از اون تابستون بگم. این آقای ما که آمدن خواستگاری دهنش بسته بود یعنی نمی تونست میوه و غذا را به طور طبیعی بخوره و باید همه چیز را آبکی و غذاش هم فقط سوپ بود. چون ارتودنسی و یک جراهی فک کرده بود و با یک نوار پلاستیکی دندانهای بالا و پایین به هم فیکس شده بود . با همین وضعیت آمد خواستگاری ما. ما هم ذوق زده و سر از پا نمی شناختیم خواستگارها را دعوت کردیم برای مراسم نامزدی بیان باغ که هم اونها گردشی کرده باشند و هم ما به آرزوی دلمان برسیم .
آنروز همه زیر درختان ولو بودند و از درختان زردآلو ، آلو و..... می خوردند و این آقای ماخیلی مظلوم اینها را تماشا می کرد. یکی از بچه ها رفت و چند تا شاه توت از اون سیاهاش آورد به شوخی و خنده جلوی این بنده خدا نشست و یکی یکی توی دهن خودش می گذاشت . خیلی دلم سوخت شاه توت ها را از دستش گرفتم و با پشت قاشق فشار دادم و آب آن ها که یک قاشق شد دادم بهش خورد و از اون نگاه ها که قند تو دل آدم آب میشه به من کرد و من هم مثل این دختره ... اسمش چی بود...؟ آهان جودی ابوت کلی خوشحال شدم و توی آسمونها سیر می کردم . بلا فاصله بلند شدم (خانواده او خیلی مومن بودند و بعضی از کارها را قبیح می دو نستند) چادرم را برداشتم و پاهام را برهنه کردم و شدم خودم، همون دختر شیطون مشهدی . مثل قرقی از درخت شاه توت بالا رفتم و خواهر شوهر (بعد از اینم) هی با اون لهجه تهرونی می گفت : اوا عزیزم می افتی ها، وای خدا جونم برادر بیا ببین . ولی آقای ما هم خیلی قُد بود و از جاش تکون نخورد و انگار نه انگار اینهمه سرو صدا برای منه ؛ من هم قهرمان بازی مشهدی ام گل کرده بود، تا اون بالا بالاهای درخت رفتم و براش شاه توت چیدم، که عمرا اگر میتونستند از شاخه های پایین بچینند . شاتوت ها را دست چین کردم و یک کاسه شاه توت از اون سیاه هاش برای آقامون بردم . خواهرش دوید و اومد گفت : وای برادر نمی دونی چقدر شجاع است و بخاطر تو خودش را در خطر انداخت ، دستش درد نکنه، خوش بحالت خوشبخت می شی ،خیلی دوستت داره.
و آقامون هم دماغش را باد کرده بود و از اون توتها می خورد و از اون خنده و نگاههای مخصوصی که دل آدم یه جوری می شه . وقتی یک مقدار خورد ، بقیه شاه توت ها را داد به خواهرش و گفت : بین خودتون تقسیم کنیدکه دیگه تهرون گیرتون نمی یاد ها..... . باز بگین چرا دختر مشهدی..... !
[+]
نوشته شده توسط نعنا خانم در 22:21
|
|
خاله تنهای تنها بود ، نه بچه ای نه شوهری ، زندگیش به سختی می گذشت . دختر خونه که بود خیلی خواستگار داشت ، خوستگاراش هم از طبقه خودش ، اگر هم یکیشون کمی جیبش باد داشت وقتی وضع اونها رو می دید می گذاشت و می رفت . دختر سر زبون دار و زبر و زرنگی بود . از وقتی پدرش مرده بود نون آور آنها مادرش بود که با سختی کار می کرد تا شکم اونها را سیر کنه. مادر زود دختراشو شوهر داد و او هم شوهر کرد . 
در حال و هوای جوانی چند صباحی عروس بود و شیرین و بعد یواش یواش زمزمه ها شروع شد . بچه می خواستن و او نمیتونست ، خیلی اینور و اونور زدن ، نشد که نشد و شوهرش طلاقش داد . ولی خجالت می کشید از اینکه سربار مادرش باشد و بدتر اینکه سرپرستی هم نداشت ، یک برادرش که ازدواج کرده بود و به آنها کاری نداشت ، یک برادرش هم شیرین مغز بود . خلاصه ازدواج دوم و سوم که با مرد زن و بچه دار بود و خودش داستانی داره و در آخر هم با یک پیر مرد غرغرو که همه اونها نا موفق بود و باز هم تنها شد.
تو کوچه، عزیز همسایه ها بود ، برای دختر پسرهای کوچه مادری میکرد ، نگهشون می داشت ، تو عروسی و ختنه سورونشون دایره می زد و تو مولودی ها مجلس را شاد می کرد و تو عزاداری خونه اش محل آشپزی و پاک کردن سبزی و بنشن و دست تاس گندم بلغور غذای امام حسین بود.
مردم دوستش داشتند و زنهای کوچه اونو محرم راز می دونستن و اسرار همه تو سینه اش بود، به نوعی کدخدای محل بود. عصر به عصر تو کوچه زنها دور هم جمع می شدن و صحبت زنها و بازی بچه ها . یک کلاس آموزش انواع بافتنی تو کوچه دایر بود ، تابستونها تو کوچه تور بافی می کردن و زمستونها تو دالون خونه ها بافتنی یاد می گرفتن و از همین راهها روزیش میرسید ،
از مال دنیا یک اتاق دوازده متری داشت که 60 سال زندگیش را تو همون اتاق سر کرده بود و دیوارهای اون که تنها همدم تنهاییها و غصه هاش بود و یک پنجره کوچیک رو به کوچه داشت که زمستونها از همونجا با زنها صحبت می کرد یا که روزهایی که تنها بود تو کوچه سرک می کشید شاید یکی رد بشه و سلامی و علیکی.
آخرهای عمرش جلو همون پنجره یک یخچال گذاشته بود و به بچه های مدرسه که از جلو اتاقش رد میشدن بستنی یخی (آلاسکا) ، آلبالو خشکه و بیسکوییت میفروخت . مدیر مدرسه هم باهاش همکاری می کرد ، بچه های مدرسه دوستش داشتند و جلو پنجره اتاقش صف می کشیدن و خرید می کردن.
آخرین بار که اونو دیدم ماه رمضون بود. مثل همیشه رفتم خونه اش که گفتند رفته مسجد، ظهر بود نماز اقامه شده بود صبر کردم نماز تمام شد ، نمی توانستم داخل مسجد بشم . 
با یک چادر و مقنعه سفید از مسجد خارج شد و من دست به گردنش انداختم و بوسیدمش . خیلی لاغر و نحیف شده بود. ناخنهایش از حنا قرمز قرمز بود ، دستش را جلوم گرفت، کف دستش یک تکه نخ را مچاله کرده بود و گفت: خاله ببین دارم گره می زنم ، جوشن که تو مسجد می خونن گره به نخ می زنم ، خاله بزارین تو کفن که گواهی باشه من جوشن خوندم گفتم: خاله این حرفها چیه ؟ انشاء الله 120 ساله بشی گفت: خاله خودم می دونم اگر خدا بخواد این رمضون آخره، خاله جان دعا کن، دیگه خسته شدم ، خدابیامرزه و ببره . و گریه کرد ، من کمتر گریه خاله را دیده بودم مگر در عزای همسایه ها . هیچوقت شکایت نمی کرد همیشه می گفت "حی الی خیر العمل" هر کس هر کاری می کرد چه خوب چه بد همین شعارش بود.
تا اینکه سخت مریض شد ، همسایه ها جمع شدن و اونو بردن مریضخونه ولی زیاد دوام نیاورد. غیر از همسایه ها هیچکس را نداشت که به دیدنش بره ، خواهر برادرش هم گرفتار زندگی سخت خودشون بودن ، آدم وقتی بدبخت دنیا بیاد تا آخر بدبخته.تو تنهایی خودش مرد ، همسایه ها جمع شدن و اونو از بیمارستان به بهشت رضا بردن و به خواهرش خبر دادن.
تو غسالخانه همه گریه می کردن ، بچه های محل که حالا بزرگ شده بودن ، کاسبها و همسایه ها ، همه جمع شده بودند. هنوز خواهرش نیامده بود و برادرش ...
خاله تحمل گریه همسایه ها را نداشت ، دلش نمی خواست آنها ناراحت باشن ، آهان خواهرش اومد ، زنها ریختن دورش و سرسلامتی دادن ، گفتن منتظر بودیم شما بیاین ، خاله را ببریم .
او نگاه به خواهرش کرد "چقدر تنها بود و بی کس" و برای خواهرش فقط اشک می ریخت ، او هم سن و سالی ازش رفته بود ، غم خواهر و تنهایی او شانه هایش را خم کرده بود ، خواهرش را دید که آرام دراز کشیده و مثل همیشه یک لبخند کمرنگ گوشه لبش است مثل اینکه می خواد باز هم مزاحی بکند تا برای آخرین بار همه را بخنداند . همسایه ها با چشم اشک بار به کمک خواهر دردمند آمدند تا جنازه را بلند کنند و روی سکو بگذارند آخه خواهرش خودش می خواست اونو بشوره می گفت : نمی گذارم دست هیچ کس به او بخوره ، خودم خواهرم را غسل میدم . اندوه این محبت و عشق خواهرانه همه را گرفته بود ، تا خواستند که جنازه را بلند کنند سنگینی جنازه و پیری خواهر و دیگر قضایا باعث شد که صدائی ... ، مثل اینکه بمب خنده تو جمعیت منفجر شد و همسایه ها با چشم اشکبار می خندیدند . و او خوشحال بود که روز مرگش هم مردم خندیدند و شاد شدند همه مرگ اونو فراموش کردند و حالا هریک خاطره ای جالب و خنده دار از او تعریف می کرد و خواهرش با خنده و گریه او را می شست و غسل میداد و می گفت: خواهر اینجا هم دست برنداشتی ، خدا مرگت بده ولی زود حرفشو پس گرفت آخه اون... .
خاطرات خاله برای همیشه تو دل مردم کوچه زنده است ، مخصوصا خاطره روز وداعش با مردم کوچه و با وجودیکه بچه نداره ولی همه بچه های محل هر وقت بهشت رضا می روند یا شبهای جمعه حتما اونو یاد می کنن .
................................ خدا بیامرزتش...............................
[+]
نوشته شده توسط نعنا خانم در 1:22
|
|