تبليغاتX
نعناخانم
مجموعه خاطرات و دل نوشته های نعنا خانم
      ضامن آهو

یا علی موسیَ الرّضا، مولا، به دادم می رسی ؟

 بلبلی شوریده ام، آقا، به دادم می رسی؟

 کشتی نوحِ نجاتی ، من پناه آورده ام

 غرقِ گردابم ، تک و تنها، به دادم می رسی ؟

 خاکِ درگاهت نمایم توتیای دیده ام

 قدکمان ازصد گناهم ، ها، به دادم می رسی ؟

 ضامن آهوی وحشی در بیابانی ، رضا

 اندراین دنیای وانفسا ، به دادم می رسی ؟

 تیرعُصیان گرببارد ، مرقدت سنگر کنم

 در تکِ نفسم شب یلدا ، به دادم می رسی ؟

 واژه ی رُکّ و صریح التماس آورده ام

 «هشتمین در دانه ی زهرا به دادم می رسی» ؟

 کن عنایت ،عینکِ خود بینی ام را بشکنم

 تا شوی ازمن رضا ؛ حالا به دادم می رسی ؟

 این شرافت بس که هم نامِ غلامت گشته ام 

 من پناه آورده ام اینجا ، به دادم می رسی؟

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 15:51 | |

      کاکتوس

من سه چهار ساله بودم خیلی خوب یادمه  مادر مریم را بغل می کرد، هنوز کوچولو بودفاصله سنی من وخواهرم سه سال است. آنروز مادر گفت بنی زود دست و روتو بشور می خوام برم خیاطی ،خونه خاله المدشتی. این خاله المدشتی چون خونه اش المدشت احمد آباد بود به این نام معروف بود و خاله عموجان (ناپدریم) بود. خاله های دیگهء او در ده زندگی میکردند و همین یکی شهرنشین  بود. زن خیلی خوب و مهربانی بود و من خیلی دوستش داشتم همیشه به من محبت می کرد، چشمهای آبی مهربونی داشت، وقتی میخندید خیلی خوشگل می شد.

از اینکه خونه خاله می رفتیم خوشحال بودم. سریع آماده شدم عموجان قرار بود نزدیک مجسمه (میدان شاه) باشد تا ما به او ملحق شویم. کار همیشگی اش بود هیچوقت با ما بیرون نمی آمد. زودتر بیرون می رفت و یکجائی قرار می گذاشت بعد ما پیش او میرفتیم. آنروز هم همینطور بود مادر هم مریم را آماده کرد و بیرون رفتیم. عموجان ماشینی گرفت و سوار شدیم خیلی زود به المدشت رسیدیم. جلو دویدم ، انروزهادرب منازل بندرت زنگ داشت بجای زنگ دقالباب میکردند به وسیله کوبه وامثال آن، خیلی دوست داشتم زنگ را فشار دهم ولی قدّم کوتاه بود. عموجان مرا بلند کرد، زنگ را فشار دادم صدای بلندی داشت "دیلینگ" خیلی خوشم می آمد. هنوز دستم روی زنگ بود که خاله در را باز کرد. تو بغلش پریدم مرا بوسید و روی زمین گذاشت گفت: خاله جان صدای زنگ را که شنیدم فهمیدم خانم خانما آمده، خوش آمدید. دست خاله را گرفتم و داخل شدیم. حیاطش بزرگ بود و پر از درخت و گل. از چهار پنج پله که بالا می رفتیم یک ایوان بزرگ بود، پنجره اتاقها روی ایوان باز می شد، همه پنجره ها باز بودند. من از ایوان می رفتم توی پنجره و از در اتاق بیرون می آمدم.

خوشحال بودم و بپر بپر می کردم خاله چرخ خیاطی اش را روی یک میز کوچک و کوتاه روی ایوان گذاشته بود، دور آن را چند تکه پارچه رنگی بود و قیچی و ... خاله گفت: دختر جان بیا اینجا بنشین و به خاله کمک کن. چند تا پارچه رنگی کوچک به من داد، قیچی را هم داد گفت: اینها را برای عروسکت پیرهن بدوز. همانجا نشستم و ناشیانه و با سختی چند تکه پارچه را بریدم ولی زود حوصله ام سر رفت. دسته چرخ خاله را کمی چرخاندم، خوشم می آمد. وقتی دسته را می چرخاندم اونطرف چرخ همه چیز بالا و پایین میشد. همینطور سرم مشغول بود که مادرم پارچه ای را از کیفش در آورد و جلوی خاله گذاشت و گفت: اینو عیساق(عموجان) خریده. سفید و نرم بود و گلهای ریز قرمز داشت وقتی دستش میزدم تو دستم لیز میخورد خیلی نرم و لطیف بود روی سرم انداختم و دور خوم پیچیدم خاله با مهربانی اونو از من گرفت و به مادرم گفت: سرکن اندازه بزنم.

مادرم و خاله مشغول بودند عموجان(ناپدری ام) گفت: بیا باهم باغ را تماشا کنیم. دو طرف پله های ایوان گلدانهای قشنگی بود که برگهای کلفتی داشت هرگز چنین چیزی ندیده بودم. برگهایی تپل داشتند و خیلی قشنگ بودند ولی گل نداشتند. به عمو جان گفتم: چرا اینها گل ندارند گفت: گلها تو شکم برگها هستند باید برگها را فشار دهند تا گلش بیرون بیاید گفتم: چه جوری گفت: با هر دو دستت باید دو طرف برگها بکوبی تا گلها بیرون بیایند. من هم همینکار را کردم با هر دو کف دستم به دو طرف برگ کوبیدم که آه از نهادم بر آمد و اشکم در آمد و جیغ کشیدم ، خیلی دردمیکرد دستم مثل آبکش شده وخونین ومالی شده بود . مادر و خاله هراسان به سمت من دویدند و وقتی از قضیه با خبر شدند خاله خیلی عموجان را سرزنش کرد و مادر هم شروع کرد به فحش دادن و چادرش را انداخت و مریم را بغل زد و راه افتاد. خاله هر دو دست مرا مرکوکروم زد. من همینطور گریه می کردم دستهام خیلی می سوخت، مادر دستم را گرفت و از در خانه بیرون زد. خیلی وقت با عموجان حرف نمی زد.

من هم تا الان هر وقت کاکتوس ( زبان مادر شوهر) میبینم یاد آن موقع می افتم و می گویم چقدر بی رحم بود.

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 18:58 | |

      تابستان خود را چگون گذراندید

 تابستان خود را چگونه گذراندید ، این اولین انشائی بود که بعد از شروع سال تحصیلی به بچه ها می گفتند. بچه ها شور و شوقی داشتند هر کسی چیزی می خواند، یکی رفته بود مسافرت ، یکی رفته بود دهات عروسی داشتند، یکی کار هنری یاد گرفته و اونهایی که تابستون هیچ اتفاقی براشون نیفتاده بود از خودشون چیزی می نوشتن که از غافله عقب نمانند اون چی الان تابستانه و حالا خسته و مونده این گوشه سالن نشسته. ساعت 3 بعدازظهر است و هنوز نهار نخورده، پاهاش غش میره و از خستگی حتی نمیتونه غذا بخوره. فقط دلش می خواد همینجا روی موزائیک های سرد سالن بخوابه. خوابش می آید از صبح تا حالا تو اتاق بچه دیوانه ها به عنوان کمکی کار کرده است. او اینجا تو شیرخوارگاه هست. برای اینکه تابستانش را بگذراند باید از خانه بیرون باشد و کار کند .

والان به عنوان کمکی بچه دیوانه ها در شیرخوارگاه که از بچه های یتیم و بی خانمان و ... نگهداری می کنند و این اتاق تودرتوی بزرگ که 9دختر و14پسر  عقب افتاده ذهنی و با معلولیتهای مختلف دست و پا و ناهنجاریهای مادرزادی از سن دو ساله تا ده دروازده ساله  نگهداری می شوند. اینجا کار کردن خیلی سخته غیر از نا هنجاری هایی که بچه ها با آن دست به گریبانند، بیشترشون با وجودیکه بزرگ هستند کهنه مشمع می شوند و باید غذا دهنشون کنند و پرستارهای دائمی اینجا وقتی یک نیروی کمکی بهشون می رسه دیگه پوستشو میکنند. امروز هم مادرش نبود او مرخصی است. یک هفته ای که مرخصی رفته و او پشتیبان ندارد و این پرستارها تا جا داشت از او کار کشیده اند. دیگه حالش به هم میخورد. رسم اینجا اینطوری است که غذای روز هر چی که هست مثلا پلو قیمه، لوبیا پلو، استامبولی پلو هر چی که هست داخل آش می ریزند و این غذای مخلوط را به زور دهان بچه ها میکنند. یعنی یک کاسه از این مخلوط دست می گیری و دور میزنی و قاشق قاشق دهن یکی یکیشون میکنی. یکی بیرون میریزه، یکی عق میزنه، تازه اگر بتونی دهنشو که محکم بسته باز کنی، گریه می کنه و یا بهت حمله میکنه باید به هر ترتیبی هست غذا به بچه ها داده شود، تمام دست و دهنشون کثیفه میشه. بیشتریهاشون دندونهاشون شکسته و کج و معوج است یا دندانهاشون ریخته ، وضع نا هنجاری است.

الان نزدیک یک هفته است که اینجاست تازه بعد از غذا باید دست و صورتشان را با کهنه خیس تمیز کند، لباسهایشان را تمیز کند، اگر خیلی کثیف است عوض کند، خیلی هم سنگین هستند و او با آن جثه کوچکش. سخت ترین کار تعویض لباس اینها است و بعد هم تعویض کهنه شون است. اگر کار خرابی هم کرده باشند که وحشتناک است باید عوضشون کند بعد با پنبه خیس بدنشون را بشوید که نسوزه و تازه این کهنه ها را باید بگذارد تو سطل و تا رختشورخانه ببرد و حالا همه این کارها را کرده است و بچه ها خوابیده اند و دو پرستار له و لورده تو اتاق خوابیده اند و او اینجا، تمام تنش درد می کنه وقتی بچه ها را که خواباندند باید ظرف و کاسه ها را بشویند و کف اتاق را با گونی تمیز کنند و بعد ناهار بخورند و استراحت تا چهار بعد از ظهر ولی اینقدر خسته هست که نا ندارد غذا بخورد کاسه غذا روی زمین بغل دستش مانده ، غذا قورمه سبزی است ، ماسیده نگاهش که می کند حالش به هم میخوره ، زانوهاشو بغل گرفته، گاه باز می کند و گاه جمع می کند.

خیلی خسته است فکر میکند وقتی مدرسه رفتم بگم تابستان را چگونه گذراندم؟! همینطور بیحال نشسته بود و به روزگارش فکر می کرد که دستی گرم و مهربان روی صورتش آمد سرش را بلند کرد توران خانم بود (سرپرستار شیرخوارگاه) خیلی مهربان بود خیلی دوستش داشت همه دوستش داشتند با وجودیکه سرپرستار بود و بعد از رئیس همه کاره، ولی با همه مهربان بود، نه آنطور که کسی حساب نبره، به جاش خیلی هم سخت گیر بود ولی مهربانیش بیشتر بود. با مهربانی گفت: خسته ای؟ مادرت کی میاد؟ شاید فردا. کمکی ماه نساء بودی؟ بله زری هم بود؟ بله و حالا خسته ای؟ با خجالت گفت: بله، چرا ناهارت را نخوردی؟ آهی کشید وگفت: نمیتونم. پس یک چیز بینداز زیرت، بخواب و بی آنکه منتظر جواب او باشد داخل اتاق شد و با یک پتو و بالشت برگشت و روی زمین پهنشون کرد و او بدون سوال و جواب همانجا کج شد و روی زمین ولو شد.

ولی این انشاء را  هیچ وقت به جای تابستان خود را چگونه گذراندید به مدرسه نبرد ، او هم همیشه در انشاء خود تابستانها رامسر می رفت.

                                                او 12 سالش بود (تابستان سال 1347)

دوست عزیز مشتاق به شنیدن نظرات شما هستیم .

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 22:49 | |

      حضور

ماه رمضان است و ماه بنده گی عاشقا ن پرودگار عالم . دراین ماه عزیز بیشتر وقت می کنیم که به مساجد و زیارتگاهها برویم. در سالهای اخیر مد شده که صندلیهایی را برای انهایی که احیانا پا درد دارند گذاشته اند ولی فرموده اند خانمی که روی  ان مینشیند اگر میتونه بایستد تکبیر و قراءت را ایستاده انجام دهد و  برای سجده بشیند و روی جایی که برای سجده روی صندلی تعبیه کردند سجده کنند ولی.....امروز این صندلیها معضلی شده برای مساجد اولا تعداد انها محدود است (باعذرخواهی ازخانم هایی که واقعا مریض هستند ونمیتوانندایستاده نماز بخوانند )هرکس زودتر وارد مسجد شود روی ان مینشیند واگر اهل مسجد پا به قرصی باشد، سجاده شون را روی یکی ازاین صندلی ها می گذارند اونو مالک میشوند، درمسجد باشند یا نبا شند جایشان محفوظ است وجالب این جاست که، تمام نماز را هم روی صندلی بطور نشسته میخواند.

بابا، این طرز نماز خوندن برای کسی است که با ویلچربه مسجد می اید، نه  کسی  که باپای خودش بیاید ،شما فقط میتونید نشسته روی صندلی سجده کنید بعضی را دیدم فقط درموقع تکبیره احرام میایستد بقیه اعمال از قرائت تا سلام را نشسته ادا میکند . بابا،نماز صحیح نیست ومشکل دار است یکجایی رفتم. خانمی رو چهار پایه نشسته بود ویک چهار پایه هم جلوش بود برای سجده .نمازش راکه تمام کرد چادرش راکه برداشت خانمی بود، جوان سرحال و قبراق مثل آهو می خرامید، تعجب کردم پس دلیل اینکه نشسته نماز میخوند چی بود هرچه به ظاهرش نگاه کردم نفهمیدم ؟!اخرش به این نتیجه رسیدم شاید چون شلوارش خیلی تنگ است ونمیتواند رکوع وسجود کنه اینکار را کرده ،شاید هم نمیدونم ........خدایی روم نشد ازش بپرسم ترسیدم چیزی بشنوم که ........

بیاییم حضور خدا رادرخلوت خود حس کنیم درسته که کمتر کسی پیدا میشه که حواسش جمع نماز باشه مگر اینکه ازمقربین درگاه خداوند عالم باشد .

حالا که فکر خودمون راسخت می تونیم کنترل کنیم اینطرف و انطرف میپره خود خداوند عالم هم می دونند که هرکسی نمتونه شش دانگ حواسشو جمع کند ،ولی انجام اعمال که دست ماست ،میگویند از اول عمرمون تا اخری که ملک موت جون مارومی گیره دوتا فرشته روی شونه های ما هستند و ناظر اعمال ما . و خود خدا میفرماید که از رگ گردن به شما نزدیکتر هستم .

وقتی دوستمون به خونه ما میاید با وجودی که پادرد داریم، جلوی پاش تمام قد بلند میشیم ، سه ساعت هم جلودر موقع خداحافظی روی پا میایستیم وحرف میزنیم ،اگر عروسی بچه مون باشه ماشاالله مثل فرفره اینور وانور میریم نشست وبرخاست میکنیم بعدهم شب از درد مینالیم که زانوم درد میکنه ومیگیم چکار کنم؟.آخه مهمونه! باید آبرو داری کنم .

ولی برای۵ دقیقه نماز و ایستادن درحضور خداوند عالم کم میاوریم وروی صندلی مینشنیم .مبادا عبادتهای ما،شیطان خوشحال کن باشد ، ،نگذاریم که فرشته ها بگویند، این است اشرف مخلوقات؟؟؟ .بیاییم حضوروعظمت خداوندعالم رالحظه به لحظه حس کنیم.

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 0:41 | |