تبليغاتX
نعناخانم
مجموعه خاطرات و دل نوشته های نعنا خانم
      حمام2

سلام خدمت همه دوستان گلم

چی بگم     هرچی بگم       از خوبیهای شما کم گفتم.

پسرم برگشته و داره به روز می کنه اینکه چرا برگشته خودش یک داستانیه که مجال گفتنش نیست فقط همینقدر بگم که برگشته و الان سر کاره و قرار اگر خدا بخواد همینجا ادامه تحصیل بده . البته خیلی سرش شلوغه ولی برای من و به عشق شماها باز هم قراره وبلا گ فعال باشه البته نه مثل قدیما ولی بهتر از این چند ماهه.

مطلب امروز هم مربوط به حمام که قرار بود ادامشو بنویسم ، این قسمت مربوط به سربینه حمامه و یک قسمت هم مربوط به داخل حمام میشه که انشاء الله تو آپ بعدی مینویسم، امیدوارم خوشتون بیاد.

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

حمام 2

تو حموم که میرفتی دور تا دور ایوون بود و بقچه های مردم کنار هم منتظر صاحباشون ، همه جور بقچه ای بود. سفید ، گلدوزی شده ، چادر شبی یا گل من گلی خلاصه همه جور . و مشدی ننه که چاق و تپلو با با یک چارقد سفید و یک تسبیح و چادرش که همیشه رو شونه اش بود کنار صندوق داخل حمام نشسته بود. با اون چشمهای سورمه کرده اش با پولدارها خوش و بش می کرد و به اونهایی که مثل ما بودن فقط جواب سلام می داد و به بچه ها چشم غره می رفت .

سر حمام همون وسط یک حوض بزرگ بود به عمق cm20 با کاشیهای آبی و یک فواره کوچک و آب زلال زلال با چند شیشه نوشابه که گذاشته بودن اونجا تا خنک بشن . توی حوض یک خانم جوان بود که معلوم بود تازه عروسه ، از لُنگش فهمیدم آخه لُنگش سفید بود با گلهای صورتی و قرمز که از بالای سینه تا سر زانو دور خودش بسته بود ، " خیلی آرزو داشتم من هم لنگ داشتم البته ما شورت داشتیم که تا سر زانومون بود و قبلا هم یکی دو سال به جای شلوار انجام وظیفه کرده بود که زانوش سابیده شده بود و حالا پاچه هاشو بریده بودن ، بعضی ها هم تُنکه داشتن (همون شورت حلقه ای ) که مامان دوز بود و آویزون که نپوشیدنش بهتر از پوشیدنش بود. زیر ده ساله ها هم که راحت بودن و لخت میومدن.

عروس خانم تازه از حموم در اومده بود ، باید می  اومد تو حوض تا پاهاش پاک و خنک بشه  تا بتونه پاشو تو بینه بزاره و لباس بپوشه. با غروری که خاص عروسهاست همونجا وسط حوض ایستاده بود و موهاشو دور دستش پیچوند که آبش گرفته شه ، بعد گفت که بقچه سوزنیشو براش بیارن . با حسرت نگاهش می کردم کارگر حمام سریع بقچه اش را آورد و یک سنجاق بزرگ که به بقچه اش بود را باز کرد و یک سوزنی ترمه با یک روکش سفید گلدوزی شده مثل لُنگش و یک حوله صورتی خوشگل سوزنی زیرو بقچه سفید رو و حوله هم روی آن ، بعد کارگر حوله بزرگ را روی شونه عروس خانم انداخت ، اون زیر حوله لُنگش را در آورد و تو حوض آب کشید ، حوله را دور خودش بست و روی سوزنیش نشست ، اون کارگر یک کم شونه اش را مالید . "خوش به حالش"  با ناز گفت گرمم شده نوشابه میخوام خنک باشه، کارگر حمام با ژست خاصی یک نوشابه از اون سیاها برداشت و با صدا باز کرد و براش آورد . چند نفر دیگر که گوشه و کنار لباس می پوشیدند و یا در می آوردند که داخل حموم بشن با دهانی باز اون و نوشابشو نگاه می کردن ، یک دختر بچه که  مادرش جلوش حوله گرفته بود تا شلوار بپوشه با صدای فست در نوشابه از پشت حوله سرک کشید، نزدیک بود همه جای بدنش دیده بشه ، مادرش داد زد ای وای و دخترک تندی رفت پشت حوله و پاچه دیگر شلوارش را پا کردو سریع بیرون آمد که حض بصری از دستش نره . مشدی ننه با خنده ای رضایتمندانه یک ابروش را بالا انداخته بود و این صحنه را نگاه می کرد .

 میدونی خرجش چقدر می شد ، یک نوشابه 3 ريال ، پول حمام 5 ريال ، دلاک هم حتما شستتش 5 ريال ، حتما 2 ريال هم به جامه دار داده که سر هم میشه 15 ريال ، پول حمام ما چهار نفر میشد 15 ريال تازه اون هم با چونه زدن بی بی. خوش به حالش ، اگر تشنمون می شد دستمونو می گرفتیم زیر شیر آب سرد حمام یا سر حمام با یک لیوان روحی کج و کوله آب سرد می خوردیم.

یکی از همشاگردیهای مدرسه هم اومده بود ، تا حالا مادرش را ندیده بودم خیلی پیر بود ، سر انگشتای دستش و پاشنه پاش ترک ترک بود ، یک خواهر و یک برادر شیر خوره داشت . وقتی لخت شدن استخونهای دندش مثل استخونهای دنده گوشتهای علی قصاب بود که مادر همیشه فحشش میداد و می گفت : خیر ندیده جای گوشت، استخون و دنبه می فروشه. حالا ما خودمون هم همچی چاق نبودیم . طفلکی ننش دو تا تخته پوست از سینش آویزون بود به اسم پستون که اون هم بچه هی می کشید و میکرد دهنش و با تعجب کله اش را اینور و اونور می چرخوند و مثل اینکه با زبون بی زبونی می گفت "هیچی نداره" ولی همه سعی خودش را می کرد که چیزی ازش دربیاره. ننه همینطور که بچه را تو بغل گرفته بود با بی بی ام خوش و بش می کرد و ما بچه ها هم لگن و اسباب و حمام را  برداشتیم و به طرف حمام راه افتادیم، خواهر دوستم از کنار حوض که رد می شد دستش را تو حوض زد و با خوشحالی گفت چه خنکه که یک دفعه مشدی ننه آنچنان دادی زد که نزدیک بود بچه با سر بره تو حوض ، دستشو گرفتیم و به ستون یک رفتیم به سمت حمام .

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 22:2 | |

      اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند یا غریب الغربا

سالها تاریخ شمسی گشت و گشت

 

شادمان شد تا شنید این سرگذشت

 

روز میلاد امام هشتم است

 

هشت هشت جمعه هشتاد و هشت

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 19:55 | |

      رقص توربین ها

با عرض سلام خدمت تمامی دوستان گرامی

اول مهر است و من هم که دانشجوی ترم سه هستم سرم خیلی شلوغه و درسها هم خیلی سنگین است .کمتر وقت می کنم که به دیدنتون بیام از اینکه من را فراموش نکردید خیلی ممنون . شما مثل من نباشید . دلم براتون تنگ میشه به پسر کوچیکه ام هر شب میگم یه سر به وبلاگ بزنه و نظر ها را برای من بخونه . من به یاد تک تک شما ها هستم و دوستون دارم .

رقص توربین ها

رنگ زرد خورشید که تازه از پشت اون کوه عقبی بالا می کشید چقدر قشنگ بود . یک خر تنها و لخت بدون هیچ بالا پوشی کنار جاده ، شاید پیر بود با اینکه ماشین ما با سرعت از کنارش گذشتیم ولی حسرت رو تو چشمایش دیدم . راستی چرا هیچکس نبود . دیگه دوستش نداشتندیا به درد نمی خورد . برگشتم عقب و نگاهش کردم ولی خیلی دور شده بودیم خیلی... و او باز تنها ماند .

اون بالاها توربین های سفید تو دشت سبز سبز خیلی قشنگ بودند . اون ها می چرخیدند مثل آنکه اونها دست در دست هم آواز می خوانند پیش تر که رفتیم مثل آدم های مات که فقط چشم داشتند و دهانی تو صورتشون نبود و یک ردای بلند سفید پوشیده و روی تنها پایشون این پا و اون پا می کردند ، دستاشون بی قرار بود و تکان تکان می خورد . اول خیلی قشنگ بود ولی نزدیکتر که شدیم صدای بدی مثل گریه دردآلودی که بیشتر شبیه التماس بود تو تنهایی صبح ، مثل.... . یاد یک بنده خدا ئی افتادم . یکی از دوستام  تعریف می کرد . دوستی داشته که سن و سالی ازش گذشته بوده  یکروز که می آید پیش اونا تو خونشون سکته می کنه و جابه جا میمیره و سریع اورژانس می رسه و میگن سالی که مرده (البته بگم ایشون چند سال بود که قلبش با باطری کار می کرد ) خلاصه دوستم تعریف می کرد و ما همه توی خونه جمع شدیم که این بنده خدا را آماده کنیم ببرن بهشت رضا آخه نزدیک غروب بود و مامور آمبولانس گفت یه چیزی روش بیندازین . زن داداشم این ور بدو و آن ور بدو و یک ملافه پیدا کرد این ملافه چند سالی بود که توی خونه ما اینور اونور می افتاد نمی دونم از کجا آمده بود ولی چون قشنگ بود حیفم می آمد دور بیندازم و چون نمی دانستم مال کیه نمی خواستم استفاده کنم . در این هیر و ویر نمی دونم زن داداشم اون و از کجا آورد و انداخت روی میت و اونو سوار آمبولانس کردند و بردند و بعد از اینکه رفتند زن داداشم واترکید به گریه و گفت : که میدونی چی شد ؟!

گفتم : چیه؟

گفت :کاشک دستم می شکست و این کار را نمی کردم گفتم که به چشمم آشنا است الان یادم اومد ، این ملافه خونه شما چه کار می کرد . قضیه را پرسیدم ، او گفت : این بنده خدا چند سال پیش با برادرتون میره شیراز . برای خنده و شوخی یکی از ملافه های هتل را کش می ره و این ملافه پیش برادرتون میمونه چه طور اومده اینجا ، حال چه طور شده و چه طور خداوند خواسته نمی دونم ...! حالا بعد از چندین سال همان طور سالم و تقریبا نو می مونه و حالا رو خود این آقا بکشن و امشب تا صبح با اون توی سرد خانه بمونه و فردای محشر هم همون ملافه روی دوشش بمونه .

حال اون مثل همین توربین ها ملافه رو دوشش دستهایش را تکون تکون میده و این پا و اون پا کنه و به درگاه خداوند عالم و.... . خدایا خدایا .....

چشمام و بستم دیگه نمی خواستم این توربین ها را نگاه کنم

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 14:41 | |

      عشقولانهء شاه توتی

سلام خدمت همه دوستان عزیزم

خیلی شرمندم که نمیتونم به وبلاگهاتون سر بزنم ، بعد از شروع شدن کلاسها خیلی سرم شلوغه و به کارهای خودم هم نمیرسم . این پسر کوچیکه هم که سرش تو درس و کتابه و نمیتونه مثل اون یکی خیلی به وبلاگ برسه .

در هر حال خیلی ممنونم که به یاد من هستید و به من سر می زنید.

این هم یک داستان از دوران نامزدی من که امیدوارم خوشتون بیاد.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

عشقولانهء شاه توتی

اون تابستان یکی از قشنگترین تابستونها بود . ما بچه مشهد هستیم و بزرگ شده ی باغها و مزارع اطراف مشهد . نه اینکه محل زندگی ما آنجا باشه ، نه ، بلکه ناپدری من بُندار (ملاک) بود و باغ و مزرعه داشت ، البته با یه قبرستون زن و بچه. تابستان ها آنجا پلاس بودیم.

حالا بگذریم ، از اون تابستون بگم. این آقای ما که آمدن خواستگاری دهنش بسته بود یعنی نمی تونست میوه و غذا را به طور طبیعی بخوره و باید همه چیز را آبکی و غذاش هم فقط سوپ بود. چون ارتودنسی و یک جراهی فک کرده بود و با یک نوار پلاستیکی دندانهای بالا و پایین به هم فیکس شده بود . با همین وضعیت آمد خواستگاری ما. ما هم ذوق زده و سر از پا نمی شناختیم خواستگارها را دعوت کردیم برای مراسم نامزدی بیان باغ که هم اونها گردشی کرده باشند و هم ما به آرزوی دلمان برسیم .

آنروز همه زیر درختان ولو بودند و از درختان زردآلو ، آلو و..... می خوردند و این آقای ماخیلی مظلوم اینها را تماشا می کرد. یکی از بچه ها رفت و چند تا شاه توت از اون سیاهاش آورد به شوخی و خنده جلوی این بنده خدا نشست و یکی یکی توی دهن خودش می گذاشت . خیلی دلم سوخت شاه توت ها را از دستش گرفتم و با پشت قاشق فشار دادم و آب آن ها که یک قاشق شد دادم بهش خورد و از اون نگاه ها که قند تو دل آدم آب میشه به من کرد و من هم مثل این دختره ... اسمش چی بود...؟ آهان جودی ابوت کلی خوشحال شدم و توی آسمونها سیر می کردم . بلا فاصله بلند شدم (خانواده او خیلی مومن بودند و بعضی از کارها را قبیح می دو نستند) چادرم را برداشتم و پاهام را برهنه کردم و شدم خودم، همون دختر شیطون مشهدی . مثل قرقی از درخت شاه توت بالا رفتم و خواهر شوهر (بعد از اینم) هی با اون لهجه تهرونی می گفت : اوا عزیزم می افتی ها، وای خدا جونم برادر بیا ببین . ولی آقای ما هم خیلی قُد بود و از جاش تکون نخورد و انگار نه انگار اینهمه سرو صدا برای منه ؛ من هم قهرمان بازی مشهدی ام گل کرده بود، تا اون بالا بالاهای درخت رفتم و براش شاه توت چیدم، که عمرا اگر میتونستند از شاخه های پایین بچینند . شاتوت ها را دست چین کردم و یک کاسه شاه توت از اون سیاه هاش برای آقامون بردم . خواهرش دوید و اومد گفت : وای برادر نمی دونی چقدر شجاع است و بخاطر تو خودش را در خطر انداخت ، دستش درد نکنه، خوش بحالت خوشبخت می شی ،خیلی دوستت داره.

 و آقامون هم دماغش را باد کرده بود و از اون توتها می خورد و از اون خنده و نگاههای مخصوصی که دل آدم یه جوری می شه . وقتی یک مقدار خورد ، بقیه شاه توت ها را داد به خواهرش و گفت :  بین خودتون تقسیم کنیدکه دیگه تهرون گیرتون نمی یاد ها..... . باز بگین چرا دختر مشهدی..... !

[+] نوشته شده توسط نعنا خانم در 22:21 | |